تبليغاتX
فنوج

فنوج

مردمانی مهمان نواز و خون گرم

 

          

                  

         مقدمتان گل آذین باد


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

         

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 22:54  توسط اسماعیل اربابی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 13:16  توسط اسماعیل اربابی   | 

علم اندوزی

 

علم اندوزي

«لقمان حکيم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشيني کن! همانا خداوند دل هاي مرده را به حکمت زنده مي کند. ، چنان که زمين را به آب باران».(1)

کورحقيقي

« فقيري به در خانه بخيلي آمد، گفت: شنيده ام که تو قدرتي از مال خود را نذر نيازمندان کرده اي و من در نهايت فقرم ، به من چيزي بده بخيل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقير گفت : من هم کور واقعي هستم ، زيرا اگر بينا مي بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسي مثل تو نمي آمدم.»(2)

آزادگي

«همسر مرد آزاده اي به او گفت: نمي بيني که يارانت به هنگام گشايش، در کنار تو بودند و اينک که به سختي افتاده اي ، تو را ترک کرده اند؟ او گفت : از بزرگواري آنهاست که به هنگام توانايي، از احسان ما بهره مي بردند و حال که ناتوان شده ايم ، ما را ترک کرده اند.»(3)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:26  توسط اسماعیل اربابی   | 

کفن دزد

 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.

‫پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.

‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:23  توسط اسماعیل اربابی   | 

جملات زیبای سری اول

                                                                      جواب يکرنگی را با اطمينان بده

                                                                 جواب مسئوليت را با وجدان

                                                              جواب حسادت را با اغماض

                                                         جواب خواهش را بی غرور

                                                  جواب دورنگی را با خلوص

                                            جواب بی ادب را با سکوت

                                   جواب نگاه مهربان را با لبخند

                                جواب لبخند را با خنده

                           جواب دلمرده را با اميد

                        جواب منتظر را با نويد

                  جواب گناه را با بخشش

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:7  توسط اسماعیل اربابی   | 

جملات زیبا سری دوم

 جواب سلام را با عليک بده

       جواب تشکر را با تواضع

              جواب کينه را با گذشت

                 جواب بي مهری را با محبت

                         جواب ترس را با جرأت

                                جواب دروغ را با راستی

                                        جواب دشمنی را با دوستی

                                                جواب زشتی را به زيبايی

                                                        جواب توهم را به روشنی

                                                                جواب خشم را به صبوری

                                                                       جواب سرد را به گرمی

                                                                          جواب نامردی را با مردانگی

                                                               جواب همدلی را با رازداری

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:5  توسط اسماعیل اربابی   | 

صداقت

گل صداقت

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نميکند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 22:50  توسط اسماعیل اربابی   | 

بلوچ و آداب و رسوم

قبايل بلوچ رسم دارند كه وقتي مهماني تازه بر آنها وارد مي‌‌شود، كدخدا يا ريش‌سفيد او را به مهمانخانه يا به قول خودشان مسافر‌خانه‌شان مي‌‌برند. به رسم هميشگي، اول آب تعارف مي‌‌كنند. اين عادت ديرينه بلوچ‌‌ها به آن علت است كه در صحرا‌هاي بلوچستان آب كم مي‌‌باشد و كمتر آبي به مسافران و مهمانان مي‌‌رسد، پس اول آب تعارف مي‌‌‌كنند و بعد هم چايي مي‌‌آورند. جالب اين است كه چايي كه مي‌‌آورند شيرين بوده و به جاي قند از شكر استفاده مي‌‌كنند.رسم جالب ديگري در ميان مردم بلوچ كه تا سال‌ها قبل بسيار پررنگ‌تر بوده، اين است كه زنانشان با طلا و حلقه‌هاي نگين‌دار، تيغه وسط بيني يا پره سمت چپ يا راست آن را مزين مي‌‌كنند و از گوشواره‌‌هاي بسيار كلفت و پهن با نگين‌هاي قرمز رنگ درشت براي گوش‌هايشان استفاده مي‌‌كنند. گردن‌بندهاي بسيار بزرگ و پر طلا و سنگين بر گردن‌شان مي‌‌آويزند. آب خوردن را در داخل مشك‌هايي مي‌‌ريزند و مشك‌هاي آب هر خانواده بر دو پايه يا چهار پايه‌ آويزان است و قطرات آبي كه از روزنه‌هاي ريز آن مي‌‌تراود به آرامي پايين مي‌‌چكد.
    جنس مشك‌هايشان از كيسه‌اي چرمي است كه از پوست گوسفند يا بز مي‌‌باشد، هنگام قصابي با مهارتي خاص و بدون پارگي، آن را از گوشت جدا مي‌‌كنند و بعد پرداخت مي‌‌دهند سپس منافذ آن را با نخ‌‌هاي چرمي مي‌‌گيرند و با استفاده از چوبي در محل سر حيوان، سوراخي ايجاد مي‌‌كنند. باد و گرماي هوا به بدنه مشك برخورد مي‌‌كند و باعث تبخير بخشي از آب‌هاي تراويده شده از منفذهاي بسيار ريز مي‌‌گردد و در نتيجه آب درون مشك، خنك‌تر مي‌‌شود.كفش‌هايي كه مردم بلوچ به پا مي‌‌كنند از پشم روي نخل‌هاست كه به گونه‌اي خاص ساخته شده و داراي بندي مخصوص از همان الياف است. بند به گونه‌اي تعبيه شده كه برانگشت وسط و پشت پا قرار مي‌‌گيرد. درست همانند دمپايي‌هاي ابري يا سندل. اين كفش‌ها بسيار پردوام هستند.عروسي اهل هر قبيله با هم قبيله خودش صورت مي‌‌گيرد. در مراسم ازدواج رسمي به نام بجاري دارند يعني اخذ كمك از تمامي فاميل و آشنايان. هركس هر چقدر داد، نوشته مي‌‌شود تا بعدا به همان اندازه يا حتي بيشتر به وي پرداخت شود.
    سوزن‌دوزي بلوچي، سفالگري، حصيربافي، قالي‌بافي، سبدبافي، گليم‌بافي، سكه و آينه‌دوزي، پشتي‌بافي، بوريابافي و پرده بافي از صنايع‌دستي استان سيستان و بلوچستان محسوب مي‌‌شوند.از سوغات اين استان هم مي‌‌توان مركبات، انار، انبه، موز، خربزه درختي و خرما را نام برد.شايد سفر به كوير اندكي دشوار باشد، هر سفري سختي‌هايي به همراه دارد اما سيستان و بلوچستان، با طبيعت خاص و زيباي خود و مردمان مقاوم و مهمان‌نوازش، خاطراتي شيرين براي تان برجا مي‌‌گذارد كه هرگز از ياد نخواهيد برد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 19:56  توسط اسماعیل اربابی   | 

اولین های بلوچستان....

 

اولین حافظ خرد سال بلوچستان:حافظ زبیده نصرتی در سن ۹سالگی سال  ۱۳۶۵از ناهوک

اولین حافظ قرآن بلوچ : مولوی شیخ محمد فرزند دوستین

اولین تفسیر قرآن به زبان بلوچی نوشته شده توسظ : قاضی عبدالصمد سربازی

اولین مجله به زبان بلوچی توسط : مولانا خیرمحمد ندوی (به نام سوغات)

اولین خواننده بلوچ در رادیو : فیض محمد قصرقندی

اولین سرود خوان شاعر : کمال خان هوت .

اولین پرفسور ژنتیک بلوچ : دکتر شنبه زین الدینی و رضا لاشاری

اولین پزشک زن بلوچ : دکتر ماه منیر معروف به فرشته ایزدپناه از کپنهاگ دانمارک

اولین وزیران بلوچ ایرانی : دکتر علی رئیسی وزیر بهداشت و درمان کشور عمان  -

 دکتر محمود رئیسی وزیر اقتصاد و دارایی عمان .-

زبیده جلال وزیر آموزش و پرورش پاکستان - 

 فاطمه زین الدینی وزیر کابینه بحرین.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 19:52  توسط اسماعیل اربابی   | 

تاریخ بلوچستان

اولین و آغاز بلوچ ها به قرن ششم قبل از میلاد برمی گردد یعنی زمانی که کوروش، بنیانگذار امپراتوری هخامنشی، آنها را تشویق کرد تا در ایالات شمالی ایران ساکن شوند.

استان پهناور و استراتژیک سیستان و بلوچستان با بیش از یکهزار و ۴۰۰ کیلومتر مرز آبی و خشکی، همسایگی با کشورهای افغانستان، پاکستان و عمان و با بیش از ۱۱ درصد مساحت کل کشور با ۱۸ هزار و ۷۵۹ کیلومتر مربع وسعت شامل بخش سیستان با ۱۴ هزار و ۶۱۷ کیلومتر مربع وسعت (۵/۷ درصد) و بخش بلوچستان با ۱۷۲ هزار و ۸۹۲ کیلومتر مربع وسعت (۵/۹۲ درصد) و با تنوع قومی - مذهبی اقوام متعددی را در آغوش گرفته است. در این فرصت به تاریخچه و نقش قوم بلوچ که بیش از دو سوم جمعیت استان را در بر می گیرد و نقش آن در تقویت هویت ملی ایران پرداخته می شود.
 اولین و آغاز بلوچ ها به قرن ششم قبل از میلاد برمی گردد یعنی زمانی که کوروش، بنیانگذار امپراتوری هخامنشی، آنها را تشویق کرد تا در ایالات شمالی ایران ساکن شوند. بلوچ ها مدت یکهزار سال در آن مناطق کوهستانی اقامت داشتند و به عنوان نخبگان سپاه امپراتوری هخامنشی و ساسانی خدمت کردند. در عهد هخامنشیان، کیانیان و ساسانیان بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایرانی بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام، بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ایران در کرمان مهاجرت کردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت کردند و پس از آن بار دیگر به جانب شرق مهاجرت کردند و در مناطق کنونی ساکن شدند.
 فردوسی در شاهنامه ، بلوچ ها را ستون فقرات سپاه ایران در جنگ علیه تورانیان در دوران کیکاووس و کیخسرو می داند و می گوید؛ «در بسیاری از موارد که دشمنان عرصه را بر ایران زمین تنگ کرده اند در آن حساس ترین شرایط مرزداران بلوچ در نهایت وفاداری و میهن دوستی از دادن سر خویش دریغ نورزیدند و نیز بلوچ ها بخشی از نیروهای نظامی انوشیروان بودند و در هنگام استقبال سپاه او از سفیر چین در میان گارد سلطنتی جنگجویان گیلان، آلان و بلوچ با سپرهای طلایی حضور داشتند».
 فردوسی ادامه می دهد؛ «آنگاه که سیاوش برای نبرد با افراسیاب زبده ترین نام آوران را برمی گزید قبل از همه سپرور آن شیراوژن کوچ و بلوچ را شایسته همرزمی رستم و طوس دانست:
 گزین کرد ز آن نام آوران سوار/ دلیران جنگی ده و دو هزار
 هم از پهلو، پارس، کوچ و بلوچ/ ز گیلان جنگی و دشت سروچ
 سپرور پیاده ده و دو هزار / گزین کرد شاه از در کارزار
 کیخسرو هم برای انتقام خون پدرش سیاوش نیازمند دلاوری های دلاورمردان بلوچ بود. شاه اشکش را که یکی از پهلوانان ایرانی بود به فرماندهی بلوچ ها گماشت. اشکش با سپاهی از پلنگ افکنان کوچ و بلوچ که هیچ گاه به جنگ پشت نمی کردند با پرچمی پیکرپلنگ که گویی از آن جنگ و دلاوری می بارید به گرفتن انتقام خون سیاوش آماده نبرد کرد. شاه ایران از این دلاوری و احساس مسوولیت دلاورمردان بلوچ شادمان شد و بر آنان آفرین گفت:
 پس گستهم اشکش تیزگوش/ که با زور و با مغز و هوش
 سپاهی ز گردان کوچ و بلوچ/ سگالیده جنگ و برآورده خوچ
 که کس در جهان پشت ایشان ندید/ برهنه یک انگشت ایشان ندید
 درفشی برآورده پیکرپلنگ / همی از درفشش بیازید جنگ
 نگه کرد کیخسرو از پشت پیل/بدید آن سپه را زده برد و میل پسند آمدش سخت و کرد آفرین /بدان بخت بیدار و فرخ نگین

 به گفته لمبتون، رهبران طوایف بلوچ نیز همانند روسای ایلات کرد وترک در میان سپاهیان نادرشاه، کریم خان زند و محمدشاه قاجار حضور داشتند، مثلا نادرشاه نصیرخان بلوچ را به دلیل خدمات نظامی اش در جریان حمله به هند به سمت بیگلربیگی بلوچستان منصوب کرد و حکمرانی کهگیلویه و بویراحمد در غرب ایران را به محمدخان بلوچ واگذار نمود که در جنگ علیه عثمانی شرکت کرده بود.
 در سال ۱۲۵۹ ق. هم امیرکبیر، محمدرضا خان نخعی، سردار بلوچ را به سمت فرماندار سیستان منصوب کرد و موطن اصلی بلوچ های افغانستان و پاکستان هم ایران بوده است و در دهه ۱۸۷۰ میلادی بلوچستان بین سه کشور ایران، افغانستان و هند (پاکستان کنونی) تقسیم شد.
 دکتر احمدی می گوید؛ «از آنجا که دولت صفوی هویت ایرانی را بیشتر به یکی از اجزای تشکیل دهنده آن محدود کرد، باعث بیگانه شدن بخش های مهمی از جامعه ایرانی نظیر کردها، افغان ها، بلوچ ها و ساکنان آسیای مرکزی از دولت ایران شد و به دنبال مداخله نیروهای بین المللی و بهره برداری آنها از این رنجیدگی ها بود که زمینه های جدا شدن این بخش های جامعه ایرانی از پیکره جغرافیایی ایران فراهم شد» و در ادامه می افزاید؛ «برخلاف پاکستان در ایران هرگز یک جنبش سیاسی قوی در بین بلوچ های ایرانی علیه دولت مرکزی ظهور نکرد یک دلیل عمده اش فقدان گرایش قومی در میان بلوچ های ایرانی و پیوندهای عمیق تاریخی، زبانی و فرهنگی بلوچ ها با ایران بوده است».
 در ارتباط با زبان بلوچی هم دکتر مهری باقری در کتاب تاریخ زبان فارسی اش می نویسد ؛ «زبان بلوچی جزو مهمترین زبان های ایرانی دوره جدید به شمار می رود که دوره جدید خود صورت تحول یافته و دنباله طبیعی زبان های ایرانی دوره میانه و دوره میانه صورت تحول یافته زبان های دوران باستان است».
 محققی دیگر به نام امیر توکل کامبوزیا نوشته است؛ «اگر شما فرهنگ زبان پهلوی را در مقابل یک فرد بلوچ بگشایید و لغاتی از هر صفحه آن پیدا کنید و به او بگویید او خواهد گفت آقا زبان پهلوی یعنی زبان بلوچی».
 در جریان جنگ تحمیلی هم یک سرهنگ بلوچ با ۹ نفر پرسنل به مدت ۲۴ ساعت در مقابل یک لشکر عراقی مقاومت می کند که بالاخره آن تپه به نام آن سرهنگ غیرتمند ایرانی بلوچ به «تپه طلایی» نام گذاری می گردد و با اینکه تپه استراتژیک ۴۰۲ توسط یک گردان به فرماندهی سرهنگ بلوچی حراست می گردد و صدام حسین برای واحدهای عراقی که بتوانند آن تپه را از چنگ آن فرمانده غیرتمند ایرانی در بیاورند جایزه ویژه ای یعنی سوئیچ ۴۰۲ دستگاه اتومبیل بنز را در نظر می گیرد که بالاخره عراقی ها به رغم تلاش برای گرفتن جایزه ویژه موفق به تصرف تپه ۴۰۲ نشدند.
 در خاتمه توجه خوانندگان گرامی را به بخشی از سخنان محمود دولت آبادی نویسنده نامدار و گرانقدر ایرانی تحت عنوان «دیدار بلوچ» جلب می نمایم؛ «...بیشتر مردان موقر، آرام و متکی به درون و کم توجه به بیرون از خود در پوشاک های سنگین و پسندیده... من این پوشش را خیلی دوست می دارم، نجابت و اصالتی دارد... این چهره ها را من خیلی دوست می دارم.
 این پوست های تیره عصاره آفتاب را و طعم خاک را و تهاجم باد را و شوق به آب را در خود حل و هضم کرده اند. این چهره ها از فراسوی تاریخ با انسان سخن می گویند... اینان پیروزمندان بر فقر و بی تابی هستند... چقدر احساس آرامش می کنم در میان این مردم... دیدن مردم و فقط دیدنشان حتی به آدم بار دیگر این باور را می دهد که زنده است شاید این به لحاظ پیوند بی پیرایه ای است که بین تو و آنان برقرار می شود».

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 19:44  توسط اسماعیل اربابی   | 

آیا می دانید

آیا میدانید

آیا میدانستید که یک سوسک حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد

آیا میدانستید که یک کوروکودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون بیاورد آیا میدانستید که حلزون می‌تواند 3 سال بخوابد

آیا میدانستید که به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ

آیا میدانستید که اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌ وقت تمام نخواهد شد.

آیا میدانستید که خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جویی کند؟

آیا میدانستید که ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند

آیا میدانستید که چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است

آیا میدانستید که بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد میشوند کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر می‌شوند

آیا میدانستید که کوبیدن سر به دیوار 150 کالری در ساعت مصرف می‌کند

آیا میدانستید که پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند

آیا میدانستید که گربه‌‌ها می‌توانند بیش از یکصد صدا با حنجره خود تولید کنند در حالیکه سگ‌ها کمتر از 10 تا

آیا میدانستید که تعداد چینی‌هایی که انگلیسی بلدند، از تعداد آمریکایی‌هایی که انگلیسی بلدند، بیشتر است

آیا میدانستید که دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطی که طرفین خون خود را بر گردن بگیرند

آیا میدانستید که فیل‌ها تنها حیواناتی هستند که نمی‌توانند بپرند

آیا میدانستید که هر بار که یک تمبر را میلیسید 10/1 کالری انرژی مصرف می‌کنید

آیا میدانستید که فوریه 1865 تنها زمانی بود که ماه کامل نشد آیا میدانستید که کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی I am است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 21:12  توسط اسماعیل اربابی   | 

حکایت

حکایت کوتاه ولی پر معنا!

در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد
و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی كرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند؛
بسیاری هم غرولند می كردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد؛
حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود این هیچكس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ
را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.
كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :
"
هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"

دروغو حقیقت

روزی دروغ به حقیقت گفت: میخواهی با هم به دریا برویمو شنا کنیم؟!

حقیقته ساده لوح گول خورد و پذیرفت

آن دو با هم به کناره ساحل پیش رفتند و وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد

دروغ حیله گر لباسهای او را پوشیدو رفت.

از آن روز همیشه حقیقت عریانو زشت است

اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 1:45  توسط اسماعیل اربابی   |